بسم الله
 
EN

بازدیدها: 1,102

اخلاق جنسي در اسلام و جهان غرب-قسمت هشتم

  1390/7/26
خلاصه: اخلاق جنسي در اسلام و جهان غرب-قسمت هشتم از آثار استاد شهيد دکتر مرتضي مطهري
اخلاق جنسي ( 6 ) انضباط جنسي ، غريزه عشق

دموکراسي در اخلاق
رشد شخصيت از نظر غريزه عشق
در دموکراسي اخلاق نيز مانند سياست ، بايد اصول آزادي و دموکراسي‏ حکمفرما باشد مطلب صحيح و درستي است ، يعني انسان بايد با غرائز و تمايلات خود مانند يک حکومت عادل و دموکرات با توده مردم رفتار کند . ولي عده‏اي آنجا که پاي مسائل اخلاقي در ميان مي‏آيد ، يا آنجا که انسان در مقابل خودش قرار گرفته و بايد درباره رفتار خودش‏ با خودش قضاوت کند ، عمدا يا سهوا دموکراسي را با خودسري و هرج و مرج و بي بند و باري اشتباه مي‏کنند ، اسلام درباره اخلاق جنسي همان را مي‏گويد که‏ جهان امروز درباره اخلاق سياسي و اخلاق اقتصادي پذيرفته است .
اخلاق سياسي به غريزه قدرت و برتري طلبي مربوط است و اخلاق اقتصادي به‏ حس افزون طلبي ، همچنانکه اخلاق جنسي مربوط است به غريزه جنسي ، از نظر لزوم آزادي از يک طرف و لزوم انضباط شديد از طرف ديگر هيچ تفاوتي ميان‏ اين سه بخش اخلاق نيست ، معلوم نيست چرا طرفداران اخلاق نوين جنسي اين‏ گشاده دستي‏ها را تنها درباره اخلاق جنسي جايز مي‏شمارند ؟

رشد شخصيت از نظر غريزه جنسي
يکي از مسائل مهم اخلاق جنسي مسئله عشق است . چنانکه مي‏دانيم فلاسفه از قديم الايام براي عشق فصل مخصوصي باز کرده و به بررسي ماهيت آن پرداخته‏اند ، ابن سينا رساله خصوصي در عشق فراهم آورده است ، عرفا عشق‏ را در همه اشياء ساري ، و عشق انسان به انسان را مظهر آن حقيقت کلي‏ دانسته‏اند .
شعراء اهل ادب با آنکه شهوت را امري حيواني و پست شمرده‏اند ، عشق را ستايش کرده و به آن افتخار کرده‏اند تا آنجا که مقايسه عقل و عشق و ترجيح‏ عشق بر عقل بخشي از ادبيات ما را تشکيل مي‏دهد .
عشقي که مورد ستايش واقع شده و از غير مقوله شهوت دانسته شده است‏ تنها عشق الهي نيست ، حتي عشق انسان به انسان نيز در بعضي از اقسامش‏ امري شريف و خارج از مقوله شهوت معرفي شده است .
نقطه مقابل اين عده ، افرادي بوده و هستند که عشق را چه از لحاظ مبدأ و چه از لحاظ کيفيت و چه از لحاظ هدف ، جز حدت و شدت غريزه جنسي‏
نمي‏دانند و به عشق مقدس ، ايمان و اعتراف ندارند ، از نظر اين عده‏ استعمال عشق در مورد خداوند نيز خارج از نزاکت و ادب و عبوديت است .
از نظر دسته اول ، عشق تقسيماتي دارد ، يکي از اقسام آن عشق انسان به‏ انسان است ، اين عشق نيز به نوبه خود بر دو قسم است جسماني و نفساني ( و به تعبير ديگر : حيواني و انساني ) ولي از نظر دسته دوم عشق تقسيمات و اقسامي ندارد ، هر چه هست همان شهوت است و بس .
امروز در ميان بعضي از فلاسفه جديد عقيده سومي پيدا شده است ، از نظر اين عده ريشه همه عشقها امر جنسي است ، ولي همين امر جنسي در شرائط خاصي‏ تدريجا تغيير شکل مي‏دهد و خاصيت جنسي و شهواني خود را از دست مي‏دهد و جنبه روحي و معنوي به خود مي‏گيرد . اين عده به دو گونگي عشق قائل هستند . اما به معني دو گونگي از لحاظ حالت و کيفيت و هدف و آثار ، نه دو گونگي از لحاظ ريشه و مبدأ . از
نظر اين عده جاي تعجب نيست که يک امر مادي شکل معنوي بخود بگيرد ، زيرا ميان ماديات و معنويات آنچنان ديوار غير قابل عبوري وجود ندارد و
به قول يکي از اهل نظر " هر امر معنوي ، اصل و پايه طبيعي دارد و هر امر مادي يک گسترش و بسط معنوي " ( 1 ) .
ما فعلا نمي‏خواهيم وارد اين بحث عميق رواني و فلسفي بشويم و به نقل و نقد عقايد و آراء زيادي که در اين باره قديما و جديدا گفته شده بپردازيم‏
، در اينجا همين قدر مي‏گوئيم خواه عشق ريشه غير جنسي داشته باشد و خواه نداشته باشد ، و به فرض اول خواه‏ بتواند تغيير شکل و ماهيت بدهد و جنبه معنوي و روحاني پيدا کند ، خواه‏ نکند ، در اين جهت نمي‏توانيم ترديد داشته باشيم که عشق از لحاظ آثار رواني و اجتماعي ، يعني از لحاظ تحولاتي که در روح فرد ايجاد مي‏کند و از لحاظ تأثيراتي که در خلق آثار هنري و ذوقي و اجتماعي دارد ، با يک شهوت‏ ساده حيواني که هدفش صرفا ارضاء و اشباع است تفاوت بسيار دارد .
حالت خاص شهواني تا وقتيکه صورت شهواني دارد مقرون به خودخواهي است‏ و در اين حالت انسان به موضوع شهوت به چشم يک ابزار و وسيله نگاه‏ مي‏کند ، اما همينکه شکل عشق به خود گرفت ، موضوع دلخواه آنچنان اصالت‏ پيدا مي‏کند که حتي از جان خواستار عزيزتر و گرانبهاتر مي‏گردد و خواستار فدائي موضوع دلخواه خود مي‏شود ، يعني شخص خواستار از " خودي " بيرون‏ مي‏رود و لااقل خودي او خودي طرف را نيز در بر مي‏گيرد ، از اين رو است که‏ عشق به عنوان مربي ، کيميا ، معلم و الهام بخش خوانده شده است .
سعدي مي‏گويد :
هر که عشق اندر او کمند انداخت
بمراد ويش به بايد ساخت
هر که عاشق نگشت ، مرد نشد
نقره فائق نگشت تا نگداخت
يا مثلا حافظ مي‏گويد :
بلبل از فيض گل آموخت سخن ، ورنه نبود اين همه قول و غزل ، تعبيه‏ در منقارش
ادبيات جهان پر است از اين تعبيرات . عشق را ، هم غربي ستايش کرده ، هم شرقي ، اما با اين تفاوت که ستايش‏ غربي ، از آن نظر است که وصال شيرين در بر دارد ، و حداکثر از آن نظر که‏ به از ميان رفتن خودي فردي که همواره زندگي را مکدر مي‏کند و به يگانگي در روح منجر مي‏شود ، و دو شخصيت بسط يافته و يکي شده توأم با يکديگر زيست‏ مي‏کنند و از حداکثر لطف زندگي بهره‏مند مي‏گردند .
اما ستايش شرقي از اين نظر است که عشق في حد ذاته مطلوب و مقدس است : به روح ، شخصيت و شکوه مي‏دهد ، الهام بخش است، کيميا اثر است ، مکمل است ، تصفيه کننده است ، نه بدان جهت که وصالي‏ شيرين در پي دارد و يا مقدمه همزيستي پر از لطف در روح انساني است ، از نظر شرقي اگر عشق انسان به انسان مقدمه است ، مقدمه معشوقي عاليتر از انسان است و اگر مقدمه يگانگي و اتحاد است ، مقدمه يگانگي و وصول به‏ حقيقتي عالي‏تر از افق انساني است ( 2 ) .
خلاصه اينکه در مسئله عشق نيز مانند بسياري از مسائل ديگر طرز تفکر شرقي‏ و غربي متفاوت است ، غربي در عين اينکه در آخرين مرحله ، عشق را از يک‏ شهوت ساده جدا مي‏داند و به آن صفا و رقتي روحاني مي‏دهد ، آنرا از چهارچوب مسائل زندگي خارج نمي‏سازد ، و به چشم يکي از مواهب زندگي‏ اجتماعي به آن مي‏نگرد ، اما شرقي عشق را در مافوق مسائل عادي زندگي جستجو مي‏کند .
اگر آن فرضيه را بپذيريم که مي‏گويد عشق از لحاظ ريشه و هم از لحاظ کيفيت ، هدف و آثار ، جز غريزه جنسي نيست ، عشق در اخلاق جنسي فصل جداگانه‏اي نخواهد داشت ، آنچه درباره لزوم و عدم لزوم‏ پرورش غريزه جنسي ، گفته شد در اين باره کافي است . و اما اگر عشق را از لحاظ ريشه و لااقل از لحاظ کيفيت و آثار رواني اجتماعي ، با غريزه‏ جنسي مغاير دانستيم ناچاريم فصل جداگانه‏اي براي لزوم و عدم لزوم پرورش‏ اين استعداد باز کنيم . لزوم اشباع غريزه جنسي کافي نيست که عشق را مجاز بشماريم ، همچنانکه اشباع غريزه جنسي براي پرورش اين حالت نيمه معنوي‏ کافي نيست و محروميت از اين موهبت ممکن است عوارضي داشته باشد که با اشباع حيواني غريزه جنسي چاره پذير نيست .
راسل در زناشوئي و اخلاق مي‏گويد : " کسانيکه هرگز از وحدت صميمانه و عميق رفاقت پرشور يک عشق طرفيني بوئي نبرده‏اند ، در حقيقت شيريني‏ جنبه‏هاي زندگي را نچشيده‏اند و بي آنکه خود بدانند محروميت از آن ، عواطف آنان را بسوي قساوت ، حسادت و زورگوئي سوق مي‏دهد " .
معمولا گفته مي‏شود که مذهب دشمن عشق است ، باز طبق معمول اين دشمن‏ اينطور تفسير مي‏شود که چون مذهب ، عشق را با شهوت جنسي يکي مي‏داند و شهوت را ذاتا پليد مي‏شمارد ، عشق را نيز خبيث مي‏شمارد . ولي چنانکه مي‏دانيم اين اتهام درباره اسلام صادق نيست ، درباره مسيحيت‏ صادق است ، اسلام شهوت جنسي را پليد و خبيث نمي شمارد تا چه رسد به عشق‏ که يگانگي و دوگانگي آن با شهوت جنسي مورد بحث و گفتگو است .
اسلام محبت عميق و صميمي زوجين را به يکديگر محترم شمرده و به آن توصيه‏ کرده است و تدابيري به کار برده که اين يگانگي و وحدت هر چه بيشتر و محکمتر باشد .
نکته‏اي که در اينجا هست و از آن غفلت شده اين است : علت اينکه‏ گروهي از معلمان اخلاق با عشق از نظر اخلاقي به مخالفت برخاسته‏اند و لا اقل‏ آنرا اخلاقي نشمرده‏اند ضديت عقل و عشق است . عشق آنچنان سرکش و نيرومند است که هر جا راه پيدا مي‏کند به حکومت سلطه عقل خاتمه مي‏دهد ، عقل‏ نيروئي است که به قانون فرمان مي‏دهد و عشق باصطلاح تمايل به آنارشي دارد و پابند هيچ رسم و قانوني نيست ، عشق يک نيروي انقلابي انضباط ناپذير آزادي طلبي است ، عليهذا سيستم‏هائي که اساس خود را بر پايه عقل گذاشته‏اند نمي‏توانند عشق را تجويز کنند . عشق از جمله اموري‏ است که قابل توصيه و تجويز نيست ، آنچه در مورد عشق قابل توصيه است‏ اين است که اگر به حسب تصادف و به علل غير اختياري پيش آيد ، شخص‏ بايد چگونه عمل کند تا حداکثر استفاده را ببرد و از آثار مخرب آن مصون‏ بماند .
مطلب عمده‏اي که در اينجا هست رابطه عشق و عفت است . آيا عشق به‏ مفهوم عالي و مفيد خود در محيط هاي به اصطلاح آزاد ، بهتر رشد مي‏يابد و يا عشق عالي توأم با عفت اجتماعي است ، محيط هائي که در آنجا زن به حال‏ ابتذال در آمده است ، کشنده عشق عالي است ؟
اين مطلبي است که در قسمت آينده که آخرين قسمت اين بحث است مطرح‏ خواهد شد .


-----------------
پاورقي :
( 1 ) لذات فلسفه صفحه 135
( 2 ) رجوع شود به الهيات اسفار .





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان