بسم الله
 
EN

بازدیدها: 1,149

بررسي مقايسه‌اي حقوق زنان پيش و پس از انقلاب اسلامي-قسمت هفتم

  1390/7/25
خلاصه: بررسي مقايسه‌اي حقوق زنان پيش و پس از انقلاب اسلامي-قسمت هفتم
روش دومي که براي مقايسه کلي اين دو دوره و نتيجه گيري مي توان انتخاب کرد، روش تحليلي است، امّا در اين روش هم برخي با تحليل هاي جزيي در مقايسه ي اين دو دوره به نتايج نادرستي رسيده اند. عمدتاً هم منتقدان به موضوع حقوق قانوني زنان پاره اي از قوانين تصويب شده پس از پيروزي انقلاب را در مقايسه با قوانين قبل از انقلاب، انتقاد پذيرتر دانسته اند.
در واقع، عمده انتقادات برخي نويسندگان در زمينه مقايسه آماري، کاهش چند در صدي آمار اشتغال زنان در دهه ي اوّل انقلاب و در روش تحليلي، حقوق قانوني زنان خصوصاً در زمينه قوانين خانواده، حضانت اطفال، طلاق، ارث، و مسائل جزايي بوده است.
امّا روش درست‌تر آن است که بررسي تحليلي و مقايسه اي اين دو دوره را در سطح کلان‌تري انجام داده، نيم نگاهي به اين پرسش اساسي داشت که اصولاً در انقلاب اسلامي چه تحولي رخ داد و چه تغييري صورت گرفت؟
بديهي است اين پرسش را از ديدگاه و زاويه‌هاي مختلفي مي توان بررسي کرد. درباره انقلاب ايران ديدگاه هاي مختلفي وجود دارد و رهيافت هاي مختلفي براي مطالعه اين پديده، اتخاذ شده است که مي توان به اين رهيافت ها اشاره نمود: تأکيد بر اهميت فرهنگي انقلاب، تأکيد بر اهميّت عوامل اقتصادي و جامعه شناختي انقلاب، تأکيد بر عوامل روانشناختي و شخصيتي شاه، رهيافت سياسي به انقلاب و رهيافت چند علّتي.

بحث هاي مربوط به ريشه هاي اين پديده و تحليل آن هنوز هم از مباحث مهم حوزه هاي مختلف سياسي و جامعه شناسي است و ديدگاه هاي مختلفي درباره ي آن مطرح مي گردد، امّا آنچه به نوعي همه اين رهيافت هاي مختلف بدان توجه دارند، اين است که در دوره پهلوي، روندي براي نوسازي جامعه آغاز گرديد و اقداماتي براي مدرنيزاسيون انجام گرفت. حال ريشه هاي شکل گيري اين روند نوسازي، شيوه هاي انجام آن، اهداف رژيم از انجام آن ها، نقاط قوت و ضعف آن ها و دلايل عقيم ماندن بسياري ار آن ها و منجر شدن به شکل گيري انقلاب اسلامي از مباحثي است که مورد توجه و بحث صاحب نظران ايراني و خارجي مختلفي قرار گرفته است.
در اين روند نوسازي، زنان هم از اهميّت و جايگاه خاصي برخوردار بودند و به دلايل مختلف، رژيم توجه خاصّي به زنان نشان مي داد و در واقع قصد داشت، در فرآيند مدرنيزاسيون کشور از زنان چون الگوهاي مهم و نمادهاي مشخّص تجدّد به شکلي که در نظر داشت، استفاده نمايد. براي در ک الگوي نوسازي رژيم و جايگاه زن در آن، ابتدا لازم است، به طور اجمالي، به ساختار قدرت سياسي رژيم پهلوي توجه شود، زيرا در پرتو الگوي سياسي حاکم در دوران پهلوي بهتر مي‌توان موقعّيت زنان را در روند نوسازي رژيم بررسي نمود.
براي تبين ساخت قدرت در عصر پهلوي و بويژه محمدرضا شاه، الگوهاي تئوريک متفاوتي بيان شده اند که برخي از آن ها عبارتند از: الگوي نظري سرمايه داري يا سرمايه داري وابسته، الگوي فاشيسم، الگوي ناسيوناليسم افراطي، الگوي ديکتاتوري نظامي، الگوي فئوداليسم، نظام پاتريمونيال و نظام استبداد شرقي. به نظر مي رسد با وجود شباهت‌هايي که ميان رژيم حاکم در دوران پهلوي با هر کدام از الگوهاي گفته شده وجود دارد، قابل انطباق‌ترين الگو با رژيم پهلوي، الگوي نئوپاتريمونيالي است و با اين الگو بهتر مي‌توان ساخت قدرت سياسي ايران را در دوران محدرضا شاه تبيين نمود.
الگوي نئوپاتريمونيال در واقع نوع خاصي از نظام پاتريمونيال محسوب مي شود. نظام پاتريمونيال نظامي است که در آن دستگاه حکومت، قلمرو شخصي و خصوصي شخص فرمانروا محسوب مي شود و اقتدار سنتي با توسعه دستگاه اداري و خصوصاً دستگاه نظامي، به صورت نظام موروثي تکامل پيدا مي کند.
در اين نظام اعضاي اجتماع سياسي، رعاياي شخص فرمانروا محسوب مي شدند. حال اگر اقتدار پاتريمونيال قادر باشد خود را از محدوديت هاي سنتي به طور مطلق رها سازد، «نئوپاتريمونياليسم» ناميده مي شود که البته خصوصيت‌هاي ديگري نيز دارد؛ از جمله اينکه در آن، فرمانرواي خودکامه بشدت متّکي به ارتش و نيروهاي نظامي مي‌گردد و از سوي ديگر مجبور مي شود، خواسته هاي آنان را برآورده سازد. در عين حال فرمانروا، نقش پدرانه‌اي را براي خود تصور مي کند و خود را پدر ملّت محسوب مي نمايد.
در چنين الگويي از ساختار قدرت سياسي، محمدرضا شاه قدرت سياسي خود را به شيوه سلطنتي- استبدادي اعمال مي کرد و در آن، شاه هسته ي مرکزي منظومه قدرت به شمار مي رفت و در بطن چنين ساختاري، قصد داشت تا به صورت مستبدانه، الگويي از توسعه را به مردم تحميل کند. در حقيقت، پس از سال هاي 1342، محمدرضا بر اثر فشارهاي داخلي و توصيه هاي آمريکاييان، دست به پاره اي اقدامات زده بود که مبتني بر درک وي از نوسازي بود و با در نظر گرفتن منافع شخص وي در تداوم حاکميت خودکامه اش، قرار بود ايران را از جامعه اي نيمه کشاورزي عقب مانده به کشوري مدرن، صنعتي و متمدن بدل سازند.نتايج کوتاه مدت اين اقدامات، افزايش پروژه هاي عمراني و گسترش دستگاه بروکراسي و فساد اداري بود. همچنين به سبب آنکه اين نوسازي، نيازمند نيروي انساني متخصص بود، به سواد آموزي و تحصيلات دانشگاهي توجه نسبتاً زيادي داشت و زنان نيز توانستند با آموزش، حضور خود را در عرصه‌هاي اشتغال و کار پررنگ‌تر سازند.
با اين حال، روند نوسازي، کمترين توجهي به اصلاحات سياسي نداشت و محمد رضا شاه حاضر نبود تا ساختار نظام سياسي حاکم را که مبتني بر خصائص و ويژگي نئوپاتريمونياليستي بود، تغيير دهد و بتدريج نظام را به سمت دموکراسي سوق دهد. به همين جهت بيشتر توجه خود را به تحول فرهنگي جامعه معطوف ساخت. در عين حال با توجه به اين که رژيم شاه، وجود ايدئولوژي خاص را براي پيشبرد روند نوسازي ضروري مي‌دانست، به ترويج ناسيوناليسم همّت گماشته بود. که البته آن هم ناسيمناليسم به معناي واقعي نبود و به نوعي شبه ناسيوناليسم محسوب مي شد که عمدتاً بر اسطوره ها و سنت هاي کهن ايران باستان تأکيد مي داشت؛ با اين حال زنان مي‌توانستند، در عين ايدئولوژي ، الگوي مؤثر و قابل توجهي محسوب شوند.





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان