بسم الله
 
EN

بازدیدها: 1,124

پيوند حقوق و سياست در قرآن-قسمت سوم

  1390/7/17
خلاصه: پيوند حقوق و سياست در قرآن-قسمت سوم
خيرخواهي و شرارت پيشگي انسان
در يک تقسيم بندي کلي ديدگاه هاي انسان شناختي را ازمنظر هويت شرورانه و ياخيرخواهانه انسانها، مي توان بر دو دسته تقسيم کرد وتأثير آشکار تفاوت آن دو نگاه بر دو حوزه حقوق و سياست را دريافت.
يک: گروهي از انديشه وران که انسان را موجودي شرير، خيانت خواه و فساد پيشه مي شناسند، درحوزه سياست ازحاکميت استبدادي که با زور و سرنيزه و شلاق نفس سرکش و شرارت پيشه رعيت را لجام زند، جانب داري کرده. و درحوزه حقوق، حق تعيين سرنوشت و مشارکت ارادي و آزادانه در اقتداردهي و سامان بخشي نظام سياسي را براي مردم به رسميت نشناخته اند. گروسيوس، نيچه، نيکولو ماکياول و هابز توماس را مي توان از نمونه ها و چهره هاي شاخص اين نگره نام برد.
توماس هابز (1679ـ1588م) متفکر انگليسي، انسان را حيواني مي نگريست که تنها به دو انگيزه ترس و سود شخصي تمامي کارها و فعاليت هاي خويش را انجام مي دهد و اين بدان معني است که زندگي يک پيکار ظالمانه است.
از منظر هابز، در ميان انسانها همچون ساير حيوانات، زور، زاينده حق است، بنابراين تنها وسيله قابل تصور براي دست يابي به هرگونه سامان و نظمي در عرصه پرآشوب و در حال جدال جامعه انساني، زور است؛ زيرا حيوان هايي که در سيطره ترس و تمايل خودخواهانه قرار دارند، جز زور براي ايشان کارگر نمي افتد.
بر بنيان چنين تصوري از سرشت و طبيعت انسان است که هابز نظريه سياسي و حکومتي خود را عاري از هرگونه احساس و و عاطفه انساني در کتاب «لوياتان» پي مي گيرد و دو راه را براي رسيدن به قدرت حاکمه بيان مي کند: راه نخست، استفاده از قدرت طبيعي است، مانند مردي که فرزندان خود و فرزندان آنها را وادار مي کند که در زير سلطه او قرار گيرند؛ زيرا اين اختيار را دارد که اگر از فرمان او سرپيچي کنند آنان را بکشد و يا آنکه شخصي به وسيله جنگ، دشمنان را مطيع اراده خود سازد و به شرط انقياد از تباه کردن جانشان درگذرد. راه ديگر آن است که آدميان ميان خود توافق کنند که با ميل و رضايت به زير فرمان يک فرد يا انجمني از افراد درآيند… او حکومت شکل نخست را حکومت اکتسابي و شکل دوم را دولت تأسيسي مي نامد.
دولت تأسيسي هابز هر چند صورتي از دولت مشروع و مبتني بر مشارکت و اراده مردم را دارد، اما با امتيازات و اختيار اعمال سلطه اي که او براي چنين دولتي بر مي شمارد، حکومت به ظاهر انتخابي و دموکراتيک و مردم سالار او به حکومت استبدادي تغيير هويت مي دهد؛ چه او مي گويد پس از پيمان مردم با فرمانروا هيچ عملي از سوي فرمانروايان نمي تواند پيمان افراد را لغو کند.8 «حکمران هر رفتاري که با رعاياي خويش انجام دهد، هيچ کس نمي تواند او را به ستمگري متهم سازد».9 او هيچ باکي ندارد که تصريح کند چنين دولتي استبدادي است؛ زيرا بر پايه مباني او «استبداد لازم است». در نتيجه تنها شکل منطقي حکومت که با نظام فکري هابز نيز سازگار است، چنان که خود نيز اعتراف دارد، سلطنت موروثي است.10
فراگرد مباني ياد شده در ساحت حقوق چنين بروز مي يابد که: «دولت حتماً بر بيان و مطبوعات نظارت داشته باشد، انتشارات، ورود کتابها وخواندن آنها بايد تحت سانسور شديد قرار گيرد. مهملاتي از قبيل آزادي فردي، قضاوت شخصي و يا وجدان نبايد وجود داشته باشد، هر چيز که موجب تحديد قدرت پادشاه… گردد بايد از ريشه برکنده شود».11 و فراتر از اين: «شهريار بايد بردين مردمش نظارت کند».12
اين نگره استبدادي در سياست و تحديد و تضييع حقوق انسانها از سوي هابز برآيند طبيعي انسان شناختي و باور به سيرت و سرشت شرورانه انسانها است.
بدين ترتيب چنان که ويل دورانت مي گويد: «فلسفه هابز… سياست ماکياولي را از نو صورت بندي کرد».13
نيچه (1844 ـ 1900م) فيلسوف آلماني نيز دراين گروه جاي مي گيرد. از نگاه نيچه بشر بر حسب فطرت و طبيعت، بي رحم است.
بر پاي بست چنين معرفتي از انسان و سرشت انساني، انديشه حقوقي نيچه بدين صورت بنا مي شود:
«اين سخن باطل است که مردم و قبايل و ملل درحقوق يکسانند، اين عقيده با پيشرفت عالم انسانيت منافي است».14
چنان که انديشه سياسي او از شاخصه هاي زير برخوردار مي گردد؛ مردم بايد دو دسته باشند، يکي زبردستان و خواجگان و فرمانروايان، و گروه ديگر فرودستان و بندگان و فرمان پذيران. و اين نه بدان سبب است که انسانها خود مي توانند و بايد چنين کنند، بلکه از آن رو که در نظام آفرينش گروهي براي بزرگي و فرماندهي و دسته ديگر براي فرمان بردن آفريده شده اند، اصالت و شرف از آن نيرومندان و توانايان است، آنها غايت وجود و آفرينش اند، زيردستان و ناتوايان، کارکردي جز اين ندارند که ابزار فرمانروايان نيرومند باشند. اين ايده که دولت و فرمانروايان حافظ توده و اکثريت مردم اند مي بايد وارونه شود و باور کنيم که اکثريت براي آن است که گروه نخبه و برگزيده هرچه بيشتر نيرومندتر و کامکارتر باشند».15
دو: نگاه دوم در باب سرشت و خميرمايه وجودي انسان، ديدگاه کساني است که انسان را داراي سرشت نيک و خيرخواهانه مي شناسند؛ چه آنان که آدمي را يکسر نيک سيرت مي انگارند و ستمکاري ها و زشتي هاي او را برآيند تربيت، محيط اجتماعي و سايرعوامل بيرون از نهاد جان آدمي معرفي مي کنند، و چه آنها که گرايش هاي شرورانه در وجود آدمي سراغ دارند، اما حرکت کلي و سرشت غالب در فطرت آدمي را نيکي، سودرساني و خيرگرايي تشخيص داده اند. انديشه گراني چون جان لاک، روسو، منتسکيو و جان استوارت ميل در اين گروه جاي مي گيرند. اينان در انديشه سياسي از نظام مردم سالار دفاع مي کنند و در عرصه حقوق، موارد و مسائل حقوقي بسياري را مي شمارند.
جان لاک (1704 ـ 1632م) فيلسوف آزادي خواه انگليسي که افکار و انديشه هاي سياسي وي سرچشمه و الهام بخش حاکميت هاي مردم سالار و دموکراتيک در انگلستان و آمريکا بود، معتقد بود: افراد بشر شاهکارهاي خلقت الهي اند و محصول اراده آفريننده بي نهايت دانا. تمامي افراد بشر بندگان اين حاکم مطلق هستند که در اثر مشيت و در نتيجه صنع او به اين جهان آمده اند.16 ثمره و محصولي که ازاين بذر انسان شناسانه در تفکر لاک چيده مي شود از اين قرار است:
1. حاکميت هاي سياسي استبدادي که جز در پي ارضاي خواسته هاي خودخواهانه خود نيستند در قالب شاهکار الهي جاي نمي گيرند و وجود آنها نقض آشکار قوانين طبيعت است، پس مشروعيت ندارند.
2. مرکز و خاستگاه قدرت سياسي، مردم اند.
3. قدرت حکومت، تنها در خدمت منافع بشري و در جهت صيانت زندگي، آزادي و حقوق افراد است.
4. مردمان هر زمان خواستند قدرت واگذار شده به دولت را باز پس مي گيرند.17
نظام حقوقي که لاک از آن جانب داري مي کرد و همخوان با انديشه هاي سياسي و انسان شناسانه اوست، در اعلاميه نخستين مجلس آمريکا به صورت اعلاميه حقوق مصوب گرديد. اصل تفکيک قوا، آزادي بيان، انديشه و مذهب از جمله اساسي ترين موارد حقوقي آن اعلاميه است.
چند نقل قول ديگر از لاک که انديشه هاي سياسي، حقوقي و انسان شناسي وي در آنها بر هم تنيده است افکار او را بيشتر روشن مي کند:
«براي شناختن حق قدرت سياسي و انتزاع آن از منشأش بايد ببينيم که مردم به طور طبيعي در چه وضعي و مرحله اي هستند، و در چه وضعيتي آزادي کامل دارند که در حدود قانون طبيعت هر عملي که مي خواهند انجام دهند و با شخص خود و مايملک خود هر چه مي خواهند بکنند؛ بي آنکه از کسي اجازه بگيرند يا بر اراده شخص ديگري اتکا داشته باشند».
«همچنين حالت تساوي که در آن هر قدرت و حاکميتي متقابل است و هيچ کس بيش از ديگري از آن برخوردار نمي شود، چون هيچ چيز مسلم تر از اين نيست که موجوداتي که به يک نوع و مقام تعلق دارند و همه با هم از بدو تولد داراي امتيازات طبيعي مشابه و قواي عقلي همانند هستند بايد هر يک با ديگري برابر باشند و هيچ کدام تابع يا زيردست ديگري نباشند».
و عقل که همان قانون است به نوع بشر که جز به حکم عقل عمل نمي کند مي آموزد که چون همه مساوي و مستقل اند، هيچ کس نبايد به جان و سلامت و آزادي ومال ديگران لطمه اي وارد کند.18
لاک در گفتاري که گويي به عقيده هابز نظر دارد مي گويد: وضع طبيعي حالت جنگ و ستيز ميان انسانها نيست، بلکه احتمال عکس آن قوي تر است؛ يعني حالت طبيعي بشر، حالت صلح و آشتي است.19
منتسکيو (1689 ـ 1770م) قوانين طبيعي را خاستگاه قوانين موضوعه و مقدم بر آن مي شمارد و مي گويد: قوانين، با گسترده ترين مفهوم ممکن خود، عبارت از روابطي ضروري هستند که از طبيعت موجودات ناشي مي شوند….
انديشه سياسي و نظام حقوقي منتسکيو با الهام از اين نگرش به سيره و طبيعت انساني شکل مي گيرد. هنگامي که وي از احساس قلبي خويش سخن مي گويد طنين مکتب بشردوستي ـ که اندک زماني پس از وي سراسر اروپا را در بر گرفت ـ از آن به گوش مي رسد. او بارها بر ضد استبداد و قدرت مطلقه و در ستايش عدالت سخن مي گفت. منتسکيو بر خلاف ارسطو نظريه بردگي را نکوهش مي کند و آن را از لوازم حکومت هاي استبدادي مي شمارد:
«در حکومت هاي استبدادي خود را فروختن بسيار آسان است؛ زيرا بردگي سياسي در اين حکومت آزادي را نابود مي کند».20 و «وضعيت غلام بدتر از وضعيت رعيت نمي باشد».21 او استدلال ارسطو بر نظام برده داري را مردود شمرد و ابراز داشت: «بردگي بالطبع خوب نيست، نه براي ارباب فايده دارد و نه براي غلام.» از اين رو به نظر وي در کشورهاي مشروطه نبايد بردگي وجود داشته باشد؛ زيرا نبايستي انسان را از پا درآورد و روحيات او را ضعيف نمود. «چنان که در حکومت هاي دموکراسي بردگي بر خلاف اساس و روح دموکراسي است».22
ژان ژاک روسو (1712 ـ 1778م) انديشه گر فرانسوي در فرازي از خاطرات خود که در آن از سطور برجسته و درشت تصورات هستي شناسانه خود سخن مي گويد درباره انسان مي نويسد:
«انسان طبيعتاً موجود خوبي است و فقط نهادهاي اجتماعي است که او را به صورت موجود تبهکار در مي آورد».23
روسو با نيک انگاري سرشت و طبيعت انساني و برابري انسانها در هويت مشترک بشري انديشه سياسي خويش را در قرارداد اجتماعي تصوير مي کند و مي گويد:
«از آنجا که هيچ يک از افراد به طور طبيعي حق حاکميتي بر ديگران ندارد، و چون زور هم به هيچ وجه موجد حقي نيست، بنابراين رضايت و توافق افراد، اساس همه حکومت هاي مشروع است».24
در سايه چنين حکومتي است که زندگي بشر از وضع طبيعي به مدني تغيير شکل مي دهد و در رفتار آدميان، عدالت، جانشين غريزه مي گردد و حق، جاي هوا و هوس را مي گيرد. آنچه انسان با عقد قرارداد اجتماعي از دست مي دهد آزادي طبيعي و حق نامحدودي است بر هر آنچه مي تواند به دست آورد و نگاه دارد، و آنچه به وسيله قرارداد کسب مي کند آزادي مدني و حق مالکيت همه چيزهايي است که در تصرف اوست.25
روسو در پاسخ ماهيت اين قرارداد اجتماعي مي گويد:
«هر يک از افراد کل هستي خود را با همه حقوقي که دارد به اجتماع واگذار مي کند. اولاً چون هر فرد تمامي هستي خود را مي بخشد وضع زندگي براي همه يکسان خواهد بود ،و ثانياً چون وضع براي همه يکسان است به سود هيچ کس نيست که براي ديگران مزاحمتي ايجاد کند. و در يک کلام: هر يک از ما وجود و قدرت خود را تحت رهبري عاليه اراده همگاني به مشارکت مي گذاريم و هر عضوي را به عنوان جزء لاينفک کل در جمع خود مي پذيريم».26
جان استوارت ميل (1873 ـ 1806م) فيلسوف حس گراي انگليسي هر چند در مشرب فلسفي در زمره فيلسوفان تجربه گراست از همين رهگذر در انسان شناختي خويش بر آن است که انسان سرشت و فطرت از پيش تعيين شده ندارد، بلکه در معبر تماس با واقعيت هاي خارجي است که سمت و سوي مشخص مي پذيرد، پس سرشت و فطرت انسان در آغاز نه نيک خواهانه است و نه شريرانه. تمامي خصلت هاي انساني اکتسابي و دريافتي است.
همين ميزان از نيک انگاري فطرت انساني، ميل را به سوي آن مي کشاند که در نگرش سياسي و حقوقي خويش به آزادي همگان در عرصه سياست و مديريت اجتماعي روي آورد و از تنگناهاي سياسي و نابرابر حقوقي آدميان ابراز تنفر و انزجار کند.27



نويسنده: سيد حسين هاشمي





برای دادن نظر، باید به صورت رایگان در سایت عضو شوید. [عضویت در سایت]



مشاوره حقوقی رایگان